آخر چرا من اینقدر خرم. اینقدر بیشعورم. تازه من که گل سرسبد پسرها هستم اینقدر ناخودآگاه بیشعورم. وای به حال باقی آنان. من این همه زور زدم تا این دختر رو بدست آوردم. این همه وقتی رفت گریه کردم، اینهمه اون آهنگی که منو یادش مینداخت رو گوش کردم. چرا الان دارم همه خاطراتمو ازش از دست میدم. چرا دارم بهش سرد میشم. چرا باید از داشتنش دست بردارم؟ فقط چون سخته؟ یا فقط چون لانگ دیستنسه. حالا من باید چیکار کنم؟ اخه چیکار میتونم بکنم. هم دوریم. هم سخته که نزدیک شیم. یه راه اینه که برم بهش بگم اینا رو. بگم لانگ دیستنس رابطه رو میکشه. پس بیا از الان خودمون بکشیمش. یه راه دیگه هم اینه که اینو نگم و بزارم همین لانگ دیستنس خودش رابطه رو بکشه. یا اینکه رابطه رو ۳ سال کش بدم تا بیاد تهران شاید. اون موقع حتی اگه نزدیک شدنمون هم سخت باشه، حداقل دیگه دور نیست.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 9:15  توسط بی ریشه |
برچسب:
نویسنده: فاطمه شاکری